یک دلیل واضح وجود داره که چرا زنان هنرمندان و نویسندگان بزرگ از زندگی شون ناراضی اند. یک زن وقتی که مردی رو تحریک شده میبینه دوست داره که مرد آبشو درون اون زن بریزه , نه در موسیقی و نقاشی و شعر. این مردان با خلق اثر ارضاء می شن. در حالیکه زن, طبیعت و اندیشه تحریکشون کرده.
- من سیگار رو دوست دارم.
وقتی این جمله رو گفتم خندید. و برخلاف اون چیزی که فکر می کردم به هم یک نخ سیگار داد. و بعد بهم گفت بکش...
- باشه می کشم. یک روز می کشم.
- جلوی من بکش با هم بکشیم.
- باشه بعدا می کشیم
من هیچ وقت اون سیگار رو جلوی اون نکشیدم. فقط یک روز وقتی توی بالکن ایستاده بودم و زل زده بودم به دیوار ساختمان روبروی. (یعنی راستش داشتم به آدمها نگاه می کردم). بارون هم می اومد یا شاید هم برف. هوا سرد بود. اون روز من اون یک نخ سیگار رو کشیدم. سه روز بعد باز هم اومد یه پاکت سیگار داشت.
- بکشیم؟
- نه بعدا
- باشه ولی من می کشم
وقتی سیگار می کشید همه رژلبش مالیده می شد به سیگار. دودها را می فرستاد هوا. دودها رنگ رژلبش بودند. نصف پاکت رو داد به من و رفت. من چند روز بعد انصراف دادم. استاد داد می زد سرم.سیمین می خواست منصرف بشم. من تصمیمم رو گرفته بودم.اون روز نصف سیگارها رو همینطوری روشن کردم و دودش رو بو کشیدم. هیچ کدومشون رو نکشیدم. مریم باز هم خودکشی کرد نمی دونم برای بار چندم. قرص خورده بود اومد توی اتاق مست بوی سیگار بودم. افتاد رو زمین. مریم باز هم قاطی کرده بود... بازم اومد.
- بکشیم؟
- من چند تا کشیدم.
- تنهایی بدون من؟
تنهایی؟ بدون من ؟ این جمله اون روز برای من معنی نداشت. من توی بیمارستان دروغ گفتم. مریم توی یک بخش بود و الای توی یه بخش دیگه. مریم مرخص شد. الای مرد. من بقیه سیگارها رو کشیدم. من به دود سیگار آلرژی پیدا کردم. من دیگه سیگار نکشیدم. الای واسه همه نامه نوشته بود قبل مردن. کتی همه نامه ها را داد به بچه ها توی نامه من نوشته بود:
"سلام. برای تو سخته نوشتن. تو خودت این صفحات سفید رو بخون هرطوری که می خوای. گریه نکن. من باید می مردم. همین تموم شدم. تو هم تموم می شی. خداحافظ."
یه سیگار داشتم روشنش کردم نامه الای را باهاش سوزوندم. سیگار کوچیک می شد نامه هم می سوخت.آخرین سیگارمن هم تموم شد. من دیگه هیچ وقت سیگار نکشیدم.
تنهایی و آدمها.........
یک روز آدم می فهمد که تنهاست. آن روز جلوی آینه حتما داشته موهایش را شانه می کرده یا داشته تنهایی چیزی می خورده. و با خودش گفته: تنهاییم را چگونه پر کنم؟
نوع اول: پر شدن تنهایی به طوری که طرفین از این رابطه راضی هستند در این رابطه آدمی برای خودش کلی شرط و شروط گذاشته و کسی را برای پر کردن تنهاییش انتخاب کرده و یا شاید آنقدر تنبل بوده که انتخاب شده یعنی یک آدم مثل خودش انتخابش کرده است. یک آدم خاص که دارای شرایطی خاص باشد یک شخص که حرفهایش را بفهمد و بتوانند راحت با هم ارتباط برقرار کنند. در این رابطه طرفین برای هم احترام زیادی قائل هستند. همدیگر را درک می کنند و حاضر هستند برای هم هر کاری که توانایی اش را داشته باشند انجام دهند. این یک شکل خوب پر کردن تنهایی است. یک رابطه که بین انسانهای کامل شکل می گیرد.
نوع دوم: پر نکردن تنهایی یا همان وقت تلف کردن یا همان سرگرم شدن برای مدتی کوتاه. این رابطه بین آدمهایی که مهم نیست شخص مقابل کیست شکل می گیرد. آدمی می خواهد سرگرم باشد برای همین یک سرگرمی می خواهد یک آدم که سرگرمش کند. که عروسکش باشد. که کوکش کند برایش برقصد. این یک شکل بسیار بد از یک رابطه است. هیچ احترامی نیست. هیچ چیز خوشایندی نیست و از همه مهمتر خیلی زود تمام می شود. چون بالاخره یکی از طرفین رابطه به همان نقطه شروع برمی گردد و تصمیم می گیرد که همه چیز تمام شود و با شکلی بدی رابطه را تمام می کند.
روابط دیگری هم هستند مثل روابط بین آدمهایی که فکر می کنند خیلی چیز بلد هستند. آدمهای چیز بلد خیلی خوب بلد هستند به گند بکشند همه چیز را. آنها چون فکر می کنند چیز بلد هستند به شخص مقابل تا می توانند توهین می کنند تحقیرش می کنند چون خودشان از دماغ حضرت فیل فرود آمده اند. توهین آمیزترین رابطه این نوع رابطه است.
دوست دارم بیشتر ادامه دهم بیشتر بنویسم اما در اوج نوشتن مغزم قفل می شود و نمی توانم بنویسم. فیلمهای خوبی را در این مدت دیده ام که هر چه سعی می کنم در موردشان بنویسم نمی توانم. مغزم مثل چوب خشک شده...
بالهایم را چید و گفت: برو... تو سرکش بودی...و من از آنجا رانده شدم. تنها و پیاده همه راه را طی کردم. پاهایم درد می کرد و شانه هایم می سوخت. جای خالی بالهایم...
من محکوم شدم به ماندن در میان آدمها. من محکوم شدم به دیدن تمام کارهایی که آدمها می کردند... من دیگر اجازه ورود به باغ را نداشتم... من دیگر حق نداشتم سیبهای زرد را از شاخه ها بچینم و به دست جربان آب بدهم تا برساند به دست دخترک...
شبانه هایم پر شد از صدای ستاره ها که بلند بلند می خندیدند... روزهایم پر از ترانه شد... خوابهایم بدون رویا شد...
اما من می توانستم رقص کنان سیبها را همهمه کنم... و این شروع همه ماجراها بود...
من جاری شدم به دریا... من ماه را انداختم درون کاسه ام و با آب خوردمش... خورشید به من چشمک زد به تو که تا به حال چشمک نزده... من کوچه ها را با کفشهایم پرواز کردم بال می خواستم برای چه؟؟؟